نه همیشه زمانی برای نو شدن هست
و من اکنون نو شدم نو تر از همیشه و نو خواهم ماند
حال که زمانهایم نو شدند چه زمانی بهتر از حالا که با تو باشم
می خواهم با تو باشم در تمام لحظات
و چه زمانی بهتر از وقتی که با تو هستم
با تو خواهم ماند
ماندنی همیشگی
این از نوشته های خودم بود که روی کارت تبریک های امسال نوشتم ولی اشتباه کردم...
نرگسم، گلم، عزیزم چی بگم ...فقط می تونم بگم متأسفم...
نرگسم وقتی سمیرا رفت همه منو آروم می کردن و می گفتن تو دیگه باید خواهر سپهر باشی و دختر خاله زری تو باید اونارو آروم کنی منم سعی می کردم آروم باشم ولی نمی شد...واسه همین هیچی نمی گم گریه کن نرگسم خودتو خالی کن...روزای سختی می دونم عزیزم فقط دوام بیار...
این چند وقت خیلی دلم گرفته بود و واسه سمیرا تنگ شده بود ولی تحمل کردم میخواستم این دفعه بنویسم که کی میگه آدم میتونه فراموش کنه زندگی عادی میشه نه نمیشه سمیرا لحظه ای از جلوی چشمم کنار نمی ره و نبودش ثانیه ای نیست که منو اذیت نکنه خستم من سمیرا رو میخوام دیگه نمی تونم تحمل کنم ...حالا باید نرگس و دلداری بدم که تحمل کنه من فقط می تونم باهاش همدردی کنم...بگم نرگسم می دونم سخته ...آخه بگید به نرگس چی بگم چه طوری دلداریش بدم...اعصابم خورده از نرگس دورم نمیتونم بغلش کنم باهاش گریه کنم همش دوره خودم دارم میچرخم تو خونه راه میرم منتظر دوشنبه هستم که برم اصفهان و نرگسو ببینم...خدایا کمکم کن...خدایا مواظب نرگسم باش...ای خدا چی بهت بگم؟؟؟؟؟؟؟
پدر نرگس متأسفانه به تازه گی فوت کرده من از این خبر خیلی شوکه شدم یاد این مطلب افتادم که در مجله روانشناسی جامعه خوندم و در زیر آوردم..دعا میکنم خدا به دوستم ،نرگسم صبر بده حالا که باباشو گرفت ...چی بگم تا میخوام با خدا آشتی کنم باز یه حادثه رخ می ده ...
چگونه مرگ عزیزان را بپذیریم؟
از دست رفتن دلبند ، تنش زا ترین رخداد زندگی است که چه بسا به پیدایش بحران جانکاه عاطفی می انجامد. آدمی پس از جان سپردن عزیز دلش ، داغدیده می شود و این حالتی است که در واقع آن را " بی نصیبی ناشی از مرگ " می نامند.
آگاهی از توقعات
آن دم که عمر کسی به پایان می رسد ، حتی زمانی که چشم به راه مرگ باشد ، احتمالاً دستخوش هیجانات زیاذی می شود. بسا افراد نقل کرده اند که بلافاصله پس از بروز نشانه های جانبازی ، نخستین مرحله از کرختی و بهت زده گی را احساس کرده اند ، ولی فرآیند غم و درد ، هیچ ترتیب حقیقی ندارد .
پاره ای از احساسات احتمالی انسان به قرار زیر است:
انکار، ناباوری، آشفتگی، ضربه ، تکان ، اندوه، آرزو، خشم، خواری، یأس، گناه.
این احساسات ، واکنش های طبیعی و بهنجار در برابر نیستی است. شاید خود را آماده ی شدت و تداوم عواطف و این که حالات روحی تان با چه شتابی دگرگون می شوند ، نکرده باشید. ممکن است در مورد ثبات بهداشت روانی خود تردید کنید. اما یقین بدانید که چنین احساساتی سالم و مناسب اند و به شما یاری می کنند که با ضایعه ، کنار بیایید.
به یاد بسپارید
درک عمیق تأثیر فقدانی جانگداز، نیاز به زمان دارد . هرگز دمی زیاد عزیز از دست رفته تان، غافل نمی شوید، ولی اندک اندک، درد و رنج این مصیبت فرو می نشیند و شما به زندگی عادی خودتان برمی گردید.
عزاداری برای محبوب
تحمل کسی که دوستش می داشتیم، آسان نیست. برای او سوگواری می کنید و غصه می خوریم. شیون مویه، فرآیندی است طبیعی که آدمی برای پذیرش فقدانی بزرگ ، بدان دست می یازد . امکان دارد ماتم گرفتن شامل انجام مراسم مذهبی به احترام مرده یا گرد آمدن با حضور دوستان و افراد خانواده باشد تا در غم مصیبت دیده شریک شوند.
سوگواری مسأله ی شخصی است و احتمالاً ماه ها و سال ها طول می کشد.
" همگی در ژرفای وجود خویش آگاهیم که مرگ و نیستی ، جزیی از زندگی است. به راستی ، مردن مفهوم واقعی به وجودمان می بخشد زیرا به ما یادآوری می کند که حیات چقدر کرانبهاست" .
غصه خوردن، نمود ضایعه ای است که بر شخص وارد شده است. شاید اندوه وی از نظر جسمی، عاطفی و تن کرد شناسی (فیزیولوژی) بیان گردد. مثالاً، گریستن، نمایش جسمانی و افسرده دلی، تجلی روانی است. بیان این احساسات بسیار اهمیت دارد . بیشتر اوقات مرگ، مسأله ای است اجتناب ناپذیر، نادیده گرفتنی و ردکردنی. در نظر اول، شاید رهایی از درد و رنج مفید به نظر آید، لیکن دوری جستن یکباره از غم خوردن، امکان ناپذیر است. روزی همان احساسات نهان باید زدوده شوند و گرنه ممکن است به پیدایی بیماری های جسمی یا روانی بیانجامد. شمار زیادی از افراد ، نشانه های جسمی توأم با غم و اندوه را متجلی سازند . درد معده، بی اشتهایی، به هم خوردگی روده، اختلال خواب و کم توانی، همگی علایم شایع غصه های طاقت فرسایند.
در میان همه فشارهای روانی زندگی، عزاداری، دستگاه دفاعی طبیعی بدن را به طور جدی تحت تأثیر قرار می دهد. شاید امراض موجود به وخامت گرایند یا عوارض جدید رخ بنماید.
چه بسا واکنش های عاطفی زیادی روی می دهند که عبارت اند از حمله های اضطرابی ، خستگی و پریشان دلی بی اندازه و اندیشه خودکشی . در ضمن مشغله ذهنی به وجود آمده، واکنش عادی آدمی در برابر جان باختن فرد می باشد.
از پس فقدانی عظیم بر آمدن
مرگ کسی که دوستش می داریم در همه حال جانسوز است . واکنش های بشر تحت تأثیر شرائط مردن می باشد ،به ویژه وقتی که ناگهانی و تصادفی اتفاق افتد . همچنین ارتباط وی با مرده در واکنشهایش اثر می نهد.
مرگ کودک
از بین رفتن بچه موجب بروز احساس شدید بی عدالتی گشته و به زدایش استعدادهای نهانی ، رویاهای تحقق نیافته و درد و رنج بیهوده منتهی می شود. ممکن است پدرو مادر در مقابل مرگ و میر بچه خود احساس مسئولیت کنند و برایشان اهمیت ندارد که موضوع تا چه اندازه نامعقول است. ضمناٌ ممکن است حس کنند که جزء بسیار مهمی از هویت خویش را از کف داده اند.
مرگ همسر
بسیار آسیب زا و تکان دهنده است. گذشته از ضربه روحی شدید ، چنین مرگی ممکن است سبب بحران مالی بالقوه گردد و این در صورتی است که همسر، منبع اصلی درآمد خانواده بوده باشد. امکان دارد چنین فوتی، سازگاری عمده اجتماعی را ایجاب کرده و باعث گردد که از زن و شوهر باقی مانده ، یکی وظیفه مراقبت از بچه را به تنهایی عهده دار شده، خود را به زندگی مجردی وفق دهد و حتی به سر کارش برگردد.
کهنسالان نیز با از دست دادن همسرشان، آسیب پذیر می شوند چرا که مفهوم ای ضایعه، از کف دادن عمری سرشار از تجربه های مشترک است. در چنین مرحله ای احساسات مربوط به تنهایی احتمالاً با مرگ دوستان صمیمی در هم می آمیزد .
ضایعه ناشی از خودکشی
یکی از سخت ترین مرگ و میر هایی است که باید آن را تحمل کرد . بر اثر اینگونه تلفات جانی ، بار عظیمی از گناه ، خشم و شرمندگی بر دوش بازماندگان سنگینی می کند. امکان دارد اینان حتی خود را مسئول مرگ بدانند . رایزنی در طول نخستین هفته ی پس از انتحارريال بسیار مفید و عاقلانه است.
زیست غمگینانه
کنار آمدن با مرگ برای سلامتی روانی بشر اهمیت دارد. وقتی یکی از عزیزان شما جان می سپارد ، غمگین شدنتان کاملاً طبیعی است. بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که خود را تسلیم اندوه کنید. در زیر، مؤثرترین راهکار ها را یادآور شده ایم:
به دنبال افراد دلسوز باشید
در پی خویشاوندان و دوستانی باشید که بتوانند احساسات شما را درباره ی فقدان کسی درک کنند. بین گروه پشتیبان و دیگرانی که داغدیدگی مشابه دارند ، پیوندی ایجاد کنید.
احساسات تان را بر زبان آورید
از احساسات خود ، دیگران را با خبر سازید، این عمل به شما کمک می کند تا بر فرآیند غمگینی چیره گردید.
مواظب تندرستی خویش باشید
با پزشک خانوادگی تان مدام تماس بگیرید ، حتماً خوب غذا بخورید و به اندازه کافی استراحت کنید.
از خطر وابستگی به دارو یا مشروبات الکلی، برای گریز از غم و اندوه آگاه باشید.
بپذیرید که زندگی برای زیستن است
برای زیستن در زمان حال ، نه گذشته، سعی و کوشش لازم است.
تغییرات اساسی زندگی را به تأخیر افکنید
دگرگونی های بنیادی، همچنین اسباب کشی ، ازدواج مجدد، تغییرشغل یا به دنیا آوردن بچه دیگر را به تعویق اندازید. فرصت بیابید تا مرگ کسی دمساز گردید.
بردبار باشید
ماه ها حتی سالها طول می کشد تا آدمی بتواند فقدان جگر سوزی را از یاد ببرد و یا زندگی زیرو رو شده اش را سروسامان دهد.
در صورت لزوم از کمک های خارجی بهره ببرید
چنانچه تحمل غم و غصه ای که به دل دارید ، خیلی دشوار است، از متخصصان ورزیده مدد بجویید تا تا بر اندوه خویش فائق آیید. یاری جویی نشانه قدرت است نه ضعف.
غمزدایی از دیگران
فرض کنید کسی که پایبندش هستید ، عزیزی را از کف داده است ، در این صورت می توانید با رعایت موارد زیر، غمگسارش باشید:
در غمش شریک باشید
بگذارید و حتی وادارش کنید که فرد اساسات خویش را در مورد فقدان شخص مورد نظرش بر زبان جاری سازد و خاطراتی که از وی داشته است، بازگو کند.
ازآرامش ساختگی بپرهیزید
اگر به غمزده ، چنین جملاتی بگویید:"کاری است که نمی بایست می شد، اما شده!" یا "دیر یا زود راحت می شوی" دردش را چاره نکرده اید، بلکه در عوض باید با بیانی ساده و صمیمی با داغدیده، غمخواری کنید و به درد دل هایش گوش دهید.
عملاً غمخوارگی کنید
پرستاری از بچه، پخت و پز و پی فرمان رفتن همگی شیوه هایی هستند که ماتم زده و مصیبت دیده را آرامش می بخشد.
شکیبا باشید
به خاطر داشته باشید که نجات از اندوه فقدانی ویرانگر، نیاز به زمانی طولانی دارد. به داغدیده دلداری دهید.
مراجعه به متخصص در صورت لزوم
وقتی حس می کنید که فردی به چنان دردی گرفتار شده که نجات از آن به تنهایی نا شدنی است، وی را بی درنگ به متخصص معرفی کنید.
غمگساری کودکان
بچه هایی که دچار فقدان عظیمی شده اند، شاید طرز غم خوردنشان با بزرکسالان فرق داشته باشد. مرگ پدر یا مادر برای خردسالان فوق العاده دشوار بوده و حس ایمنی یا بیش زیست آنان را تحت تأثیر قرار می دهد. ایشان غالباً از تغییرات دوروبرشان دچار سردرگمی می شوند، مخصوصاً اگر بالغین خیرخواه سعی کنند آن ها را از حقیقت یا ابراز غم والدین زنده اشان باز دارند.
درک اندوه و ناتوانی در بیان احساسات ، کودکان بسیار کوچک را در وضع بس نامطلوبی قرار می دهد.بچه های خردسال ممکن است به رفتارهای اولیه خویش ( همچون خیس کردن بستر) بازگردند، راجع به فرد در کذشته پرسشهایی بکنند که بی احساس به نظر آیند ، بازی هایی در مورد مرگ و نیستی ابداع کنندو یا وانمود سازند که مرگ، هرگز رخ نمی دهد.
حریف اندوه کودک شدن ، فشار بیشتری را بر دوش پدر و مادر مصیبت دیده وارد می کند. با این حال ، طغیان خشم یا خرده گیری، صرفاً اضطراب کودک را فزون تر کرده و بهبودش را به تأخیر می افکند.
وقت زیادتری را به گفتگو با ان ها درباره ی مرگ و مرده اختصاص دهید . به آنان یاری کنید که بر احساسات خویش چیره گشته و از یاد نبرید که اینان رفتارهای مناسب بزرگترها را سرمشق خود قرار می دهند.
نظری به آینده
به خاطر بسپارید که به مدد پشتیبانی، بردباری و کوشش، بر اندوه تان غلبه می کنید. سرانجام روزی دردهای تان کاهش یافته و شما با خاطرات دلنشینی که از دلبند خود داشته اید، خوش خواهید بود.
بر شکسته های وجودم راه میروم ولی بر عکس قبل کارم شده نظاره بر این خورده های زیر پا... راه رفتن و نگریستن به شکسته ها و این است که شکستم می دهد هر نگاه جدید تصمیم جدید ولی زندگی همیشه ...تنهایی ، تنهایی ، تنهایی....
همه چیز یک چیز است ولی من باور نمیکنم ..دوست دارم همه را به یک ندهم فکر می کنم این بهتر است ولی نیست چون آزارم می دهد .
فرقی هم نمی کند یک چیز هم آزارم می دهد ..
دوست داشتنی دیگر وجود ندارد
زندگی یک مشت معامله بیشرمانه شده
آنچه که من دوست نداشتم ولی تسلیمش شدم
می خواهم خودم باشم و این را شروع کردم از اولین حضور سال...
تنها و تنها بی سمیرا و هر دوستی
خوابهایم مرا آگاه می کنند با تمام بی اعتناییم بهشان متعجبم از اینکه بلافاصله حادث می شوند
حال با خوابهایم شبهای تنهایی را سر می کنم
روزها تنهاترم و سخت تر از شبها سپری می شود ولی دارم با این تنهایی کنار می آیم
بیماری در روزهای اولیه سال نو به مددم آمده که بیخوابی شبها را روزها جبران کنم بدون شکایتی از جانب خانواده
فقط زمزمه هایی مرا به خود آورده که دیگران در نبود من می گویند و آن اینست که افسرده شده و تلاش برای ایجاد نشاط در من
و من تلاش برای نشان دادن سرخوشی و بی دغدغه گی
این دروغ است و تنها دروغی که از آن راضیم
دروغ زندگیم را نابود کرد و برای همین تمام تلاشم برای حقیقت است
هرچند حقیقت دردناکتر باشد
نمیخواهم خودم را گول بزنم
سخت است
ولی بهتر از دروغگویی است و دودوزگی
با تمام تلاش برای راست گفتن دیگران اینگونه عمل نمی کنند سخت است ولی از من کاری بر نمی آید من خودم را می بینم و باید ببینم...
راستی سوسن جان اصلا فکر نمی کردم به من سر بزنی خوشحالم کردی اتفاقا چند روزپیش
وبلاگتو تو کامپیوترم نگاه می کردم که ذخیره کرده بودم و حسابی یادت کردم
یکی بود یکی نبود، اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم ...
یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم ...
یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی اون که درداشو به هیچکس جز تو نگفت من بودم ...
یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی اون که به جز تو دنبال هیچکسی نرفت من بودم...
واسه تو که تازه رفتی ....
تموم شد بلاخره دوران دانشجویی تموم شد سه شنبه 26 آذر از پایان نامم دفاع کردم با اینکه مدتها منتظر همچین روزی بودم ولی بلافاصله بعد دفاع دلم به شدت گرفت می دونم که اصلاً خوشحال نبودم...
قول داده بودم بعد از سال سمیرا قالب وبلاگمو عوض کنم الان دقیقاً یکسال و یکماه گذشته و می خوام به قولم عمل کنم با اینکه دلم هنوز سیاهه ...
امروز داشتم به یکی از دوستام فکر می کردم که با مشکلات زیادی رو به روست مخصوصاً این چند روزه اخیر فوق العاده ناراحت و بی حوصله است با خودم گفتم من دیگه مشکلی ندارم سمیرا که مرد ، درسم که تموم شد ، کسی رو هم ندارم می فهمید منظورمو؟ یه روز دردم این بود که سمیرا خوب بشه که نشد یه مدت غصه دار دوریش بودم حالا دیگه حرفی ندارم یعنی واضح بگم هیچی ندارم که نگرانش باشم یا غصه دارش فقط زنده هستم همین ...این خوبه یا بد نمی دونم ...
دوستان منو تنها نذارید من باز اومدم به من سر بزنید
این روزا نمی دونم چی باید گفت در کل حالم خوب نیست چون داریم به سالروز فوت سمیرا نزدیک میشیم اعصابم از پایان نامه خورده دعام کنید...
احتمالا اوایل دی دفاع می کنم...
بنویس...
از نوشتن چه انتظاری داری ؟! تا به حال به این موضوع فکر کردی؟ برای چی می نویسی؟؟؟
همیشه شروع نوشتنم برای خالی کردن ذهنم از دغدغه های ایجاد شده و رسیدن به یک آرامش ظاهری است ... وقتی می نویسی حس می کنی داری خوانده می شوی که این خود ایجاد کننده آرامش مقطعی است گاهی در پایان به نتیجه می رسی ... یعنی ایجاد شعور در نگارش ...
من بیشتر اوقات در پایان نوشتن به تصمیمات جدید می رسم ، به هدفهای جدید ، به انتظارات جدید ....گاهی با خود کنار می آیم ، گاهی به مبارزه بر می خیزم ...
دلم نمی خواد در این باره زیاد حرف بزنم چون فکر می کنم کس دیگری این مطلب را خیلی بهتر از من توضیح داده ...استاد عزیزم آقای وحید تمنا در موسسه مشاوران آموزش ... موسسه ای که من درآن به کلاسهای کنکور می رفتم هفته نامه ای به نام پیام آموزش منتشر می کرد که این مطلبی که در زیر می خوانید را از ایشان در پی نامه ای که من آن سالها یعنی آذر 1380 به پیام آموزش دادم نقل کردم :
یک بار دیگر ، نوشتن جلوتر از آدم است
نوشتن شکل های مختلف دارد : گاهی نتایج آن چیزهایی که فکر کرده ای را می نویسی و گاهی فکر میکنی و سپس می نویسی . یک شکل دیگر نیز برای نوشتن وجود دارد و آن این که" با نوشتن می اندیشی " . اینگونه نوشتن ، دنیای دیگری دارد . برای این که این نوع نوشتن را بیشتر توضیح بدهم بهتر است بگویم ، کدام نوع از نوشتن ها ، به شیوه اخیر نیست ؟
دیده اید که برخی نوشته ها حالت گزارش گونه دارند. یعنی اتفاق افتاده را توصیف می کنند ( گاهی برخی شعر ها نیز چنین هستند. برخی رمانها حتی برخی از نوشته های فلسفی ) . در این گونه نوشتن ، نویسندگی یک ابزار است برای توصیف واقعیت .
ولی مکانیزم واقعی نوشتن چنین نیست . اگر دقت بکنید شما وقتی می اندیشید با زبان و به کمک وا ژه ها می اندیشید . یعنی در واقع فکر نیز به نوعی زبان می باشد و نوشتن در ذات خود ، یعنی انتقال فرآیند اندیشیدن در ذهن به روی کاغذ . وقتی کسی چنین می نویسد در نوشتن می اندیشد ، او واژه ها را انتخاب نمی کند ، واژه ها به سراغ او می آیند ، او زور نمی زند ، بلکه خود را در تجلی واژه هایی قرار می دهد که از جایی به سراغ او می آیند .
دلم می خواهد که موضوع فوق را باز کنم ولی دوست ندارم . دلم می خواهد خوانندگان پیان آموزش خود کشف کننده فرآیند فوق باشند . حال چه شد که این حرف ها را در صفحه ای از پیام آوردم ، ماجرایی است که ذکر آن شما را با یک واقعیت آشنا خواهد کرد :
هفته گذشته یک نامه از خانم عاطفه غفاری از دانش آموزان ریاضی موسسه به دستمان رسید بخشی از آن را با هم بخوانیم و بعد موضوع را در پی خواهم گرفت:
(( من فکر نمی کردم می خواهم این چیزها را بنویسم و گمان داشتم اگر قلم به دست بگیرم باز آه و ناله های قدیمی را سر دهم و از شما آقای تمنا کمک بگیرم . نمی دانستم که این قلم به دست گرفتن باعث وجود حس توانایی در من شود بسیار خوشحالم که اینگونه شد )) این نامه را برای آقای حامد خواندم . تعجب کرده بود . وقتی به این قسمت از نامه که برایتان نوشتم ، رسیدم ، گفتم: (( یک بار دیگر ، نوشتن جلوتر از آدم است )) آقای حامد گفت حتما تیترش کن و نوشت تا یادم نرود.
در واقع وقتی آدم خود را به دست جریان نوشتم می اندازد و شعور را هنگام نوشتار دخیل می کند ، بالا تر از خودش ، به خودش و اعمالش نگاه می کند و بسیاری از پاسخ های سوالات خود را به هنگام نویسندگی کشف می کند و بیشمار حالاتی که آنها را مهم می دانست ، از درجه اهمیت می افتند و مهم های دیگری به جای آن موارد ، سر بر می آورند و اینگونه است که
نوشتن جلوتر از وضعیت فعلی هر فرد است .
دست از سرم بردار من خستم ، هیچم ازت خوشم نمی یاد ، ولم کن بابا .....
اینا رو چهارشنبه شب به خدا می گفتم و گریه می کردم به قدری حالم بد بود که عقل از سرم پریده بود و مانند دیوانه ها رفتار می کردم ، قلبم به شدت درد می کرد و مشاعرم را از دست داده بودم نمی دانستم چکار کنم تا خوب شوم ، هق هق گریه امانم را بریده بود و نفسم بالا نمی آمد ، ...خدایا به چه گناهی دارم تاوان پس می دهم ، خستم و بینهایت تنها ، از تنهایی گله دارم و کسی را ندارم تا این شکایت را پیشش بازگو کنم ...
خستم ، به خدا توان تحمل زندگی و سختی هاشو ندارم انقدر کم طاقت شدم ، که با هر اتفاق كوچکی تحملم را از دست می دهم ، خدایا خستم ... اینو کی می فهمه ؟
من خستم ، خسته می فهمی ؟؟؟
ناتانائیل کاش در تو هیچ انتظاری ، حتی میل هم نباشد و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد . آنچه را که بسویت می آید منتظر باش ، اما جز آنچه بسویت می آید خواستار مباش . جز آنچه داری آرزو مکن ... بفهم که در هر لحظه از روز ، می توانی مالک خدا ، با همه ملکوتش باشی . آرزوی تو از عشق باشد ، و مالک شدنت عاشقانه ... زیرا آرزویی که موثر نباشد به چه کار می آید ؟
آخر چه ! ناتانائیل ، تو خدا را داری و اورا نمی بینی ! خدا را داشتن، دیدن اوست، اما مردم به او نمی نگرند . بر سر پیچ هیچ کوره راهی ، ای "بلعم " ، آیا خدا را ندیده ای که خرت پیش وی باز می ایستد ؟ چون تو او را دیگر گونه می پنداشتی . اما ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان به انتظارش ماند . در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست . خدا را با خوشبختی مسنج و همه خوشبختیت را در لحظه گذارا بنه .
مائده های زمینی ، آندره ژِید
امروز خیلی اعصابم خورد بود هر چه تلاش کردم شرایط رو عوض کنم نتونستم ، باز گریه کردم و سر خدا داد زدم می خوام همه چی رو فراموش کنم میخوام یه زندگی جدید و شروع کنم می خوام یه آدم جدید باشم می خوام همه چی رو فراموش کنم همه از دست داده هامو ، همه حسرت های گذشتمو ، همه آرزوهای بر باد رفتمو ، همه گذشتمو ،... می خوام از نو شروع کنم نمی خوام هیچی تو زندگیم بر پایه گذشته باشه ، ذهنم دیگه منفجر شده از همه اتفاقات تلخ زندگیم ... می خوام ذهنمو خالی کنم ، یعنی میشه ذهنم از همه چی پاک بشه!؟
نمی دونم ، چی دارم میگم ولی انقدر ضعیف شدم و زودرنج و عصبی که همه چی رو تقصیر خدا می اندازم ، آخر هر جمله ای که استفاده می کنم یه اعصابم خورده هم به کار می برم ، معمولا تو خونه کم حرفم اگه چیزی هم بگم اینه که اعصابم خورده ، دیگه برادرم هم از این کلمه من عصبانیه ، مطلقا حوصله هیچ کاری رو ندارم ، تو ده کلمه ای که میگم 9 تاش نمی دونمه ، ...
الانم اومدم بنویسم، تا کمی تمرکز پیدا کنم کمی اعصابم آرامش پیدا کنه ، بهتر هم شدم
مشکلاتی که تو این سه سال پشت سر هم بر سرم خراب شد منو ضعیف کرد و عصبی طاقت تحمل هیچی رو ندارم با بروز هر اتفاق ساده ای اشکم سراریز می شود و بعد از خستگی به خواب می روم حتی بدنم هم ضعیف شده ، یا دوست دارم ساکت باشم یا یک ریز حرف بزنم و به شدت از تنهایی گریزان...
تو این سه سال با تمام مشکلات و درگیری ها همش می خندیدم هرچه مشکل فشار بیشتری می آورد من بیشتر می خندیدم ، در حقیقت هر چی از تو خراب بودم و افسرده بسیار ظاهر شاد و خندانی داشتم و تو دانشگاه بسیار شیطونی می کردم حتی یه روز یکی از همکلاسی های محترم فرمودن دختر تو چقدر شادی ، تو دلم بهش خندیدم می خواستم بگم من فقط دارم مبارزه می کنم نمی خوام از پا بیافتم ، دارم خودمو نگه می دارم ولی باز فقط بهش خندیدم...
ولی حالا دیگه نمی تونم بخندم ، همش تو فکرم ، خستم..........
برای همینه که علیرغم میل باطنیم می خوام همه چی رو فراموش کنم ، شاید آرامش پیدا کنم ...
یعنی میشه ...!؟